skip to content
نوید مصباح
EN
→ بازگشت

یک نفر می‌تواند چند زندگی داشته باشد

/ مطالعه در 4 دقیقه

دیگر یک نام کافی نیست

زمانی شاید می‌شد آدم را با یک عنوان معرفی کرد: پزشک، شاعر، مهندس، معلم، تاجر. عنوان، مثل خانه‌ای کوچک اما قابل فهم، فرد را در خود جا می‌داد. امروز اما بسیاری از ما در یک عنوان نمی‌گنجیم. هم کار می‌کنیم، هم می‌سازیم، هم ورزش می‌کنیم، هم می‌نویسیم، هم موسیقی می‌شنویم یا می‌نوازیم، هم با فناوری زندگی می‌کنیم، هم از آن خسته می‌شویم.

این چندپارگی همیشه نشانه پراکندگی نیست. گاهی نشانه گستردگی تجربه است. اما اگر مراقب نباشیم، می‌تواند آدم را از درون تکه‌تکه کند.

مهندس، طراح، ورزشکار، اهل موسیقی

مهندسی از آدم دقت می‌خواهد. طراحی همدلی. ورزش انضباط. موسیقی گوش. ادبیات حافظه و زبان. هرکدام از این‌ها بخشی از انسان را پرورش می‌دهند. مسئله وقتی آغاز می‌شود که این بخش‌ها با هم حرف نزنند. آدم در محل کار منطقی باشد، در ورزش بدنی، در موسیقی عاطفی، در ادبیات تأملی، اما میان این جهان‌ها پلی نسازد.

زندگی عمیق شاید در همین پل ساختن است. اینکه بفهمی ریتم دویدن با ریتم جمله بی‌نسبت نیست. اینکه بدانی طراحی محصول و نواختن سه‌تار هر دو به گوش دادن نیاز دارند. اینکه مهندسی و شعر، اگرچه زبان متفاوت دارند، هر دو با نظم پنهان جهان سروکار دارند.

انسان چندبعدی زمانی زیباست که ابعادش به هم نور بدهند، نه اینکه یکدیگر را فرسوده کنند.

خطر نمایش چندبعدی بودن

جهان امروز چندبعدی بودن را هم به برند شخصی تبدیل کرده است. آدم‌ها باید نشان دهند که هم موفق‌اند، هم عمیق، هم سالم، هم خلاق، هم اجتماعی، هم متفاوت. این نمایش، از خود چندبعدی بودن خطرناک‌تر است. چون انسان را وادار می‌کند به جای زیستن در ابعاد گوناگون، آن‌ها را مصرف تصویری کند.

فرق هست میان کسی که واقعاً ساز می‌زند و کسی که ساز را به نشانه ذوق فرهنگی کنار خود می‌گذارد. میان کسی که می‌دود چون بدنش را جدی می‌گیرد و کسی که دویدن را فقط به آمار و عکس تبدیل می‌کند. میان کسی که کتاب می‌خواند و کسی که نام کتاب‌ها را برای اعتبار حمل می‌کند.

چندبعدی بودن اگر از درون نیاید، به ویترین تبدیل می‌شود.

وحدت درونی

پرسش مهم این است: چه چیزی این بخش‌های مختلف را به هم وصل می‌کند؟ اگر پاسخ فقط موفقیت باشد، زندگی خسته‌کننده می‌شود. اگر پاسخ فقط کنجکاوی باشد، شاید پراکنده شویم. اگر پاسخ فقط لذت باشد، در سختی دوام نمی‌آوریم. انسان به مرکزی درونی نیاز دارد؛ چیزی که میان نقش‌ها، او را از خودش جدا نکند.

این مرکز ممکن است برای هرکس نامی داشته باشد: معنا، خدمت، زیبایی، آزادی، ساختن، حقیقت، یا آرامش. مهم این است که وجود داشته باشد. بدون آن، نقش‌ها زیاد می‌شوند، اما شخصیت عمیق‌تر نمی‌شود.

من فکر می‌کنم مرکز زندگی آدمی که می‌سازد، شاید «توجه» باشد. توجه به انسان، به فرم، به زبان، به بدن، به زمان، به طبیعت. اگر توجه باشد، مهندسی هم انسانی‌تر می‌شود، طراحی هم اخلاقی‌تر، ورزش هم فروتنانه‌تر، موسیقی هم عمیق‌تر.

خستگیِ تکثر

البته چندبعدی بودن هزینه دارد. آدم همیشه وقت کم می‌آورد. هر حوزه‌ای از او جدیت می‌خواهد. مهندسی سطحی، طراحی سطحی، ورزش بی‌برنامه، موسیقی بی‌تمرین، مطالعه پراکنده؛ همه می‌توانند احساس شکست بسازند. جهان هم مدام می‌گوید باید بیشتر باشی.

اما شاید بلوغ در این است که بدانی همه ابعاد زندگی در همه فصل‌ها به یک اندازه فعال نیستند. گاهی کار در مرکز است، گاهی بدن، گاهی خانواده، گاهی سکوت، گاهی یادگیری. زندگی ارکستر است، نه همهمه. همه سازها نباید همیشه با بلندترین صدا بنوازند.

چندپارگی وقتی آزاردهنده می‌شود که رهبر درونی نباشد. وقتی هر میل، هر فرصت و هر ترس، جداگانه فرمان بدهد.

انسان کامل یا انسان صادق؟

ما نباید دنبال انسان کامل باشیم. انسان کامل، بیشتر افسانه است و گاهی وسیله شکنجه خود. بهتر است دنبال انسان صادق باشیم: کسی که می‌داند چه چیزهایی برایش مهم‌اند، چه چیزهایی را هنوز نمی‌داند، کجا قوی است، کجا نیاز به تمرین دارد، و کدام نقش‌ها واقعاً از او می‌آیند.

انسان چندپاره معاصر اگر بتواند با خود صادق بماند، شاید از دل همین تکثر به شکلی تازه از یکپارچگی برسد. نه یکپارچگی ساده و بسته، بلکه وحدتی زنده؛ مثل قطعه‌ای موسیقی که از چند گوشه و فرود ساخته می‌شود، اما در پایان یک روح دارد.

در جهانی که می‌خواهد ما را به تخصص‌های باریک یا تصویرهای آماده تقلیل دهد، حفظ چندبعدی بودن، اگر با عمق همراه باشد، نوعی مقاومت است. آدم حق دارد بیش از یک چیز باشد. فقط باید فراموش نکند که در میان همه این چیزها، خودش را گم نکند.