skip to content
نوید مصباح
EN
→ بازگشت

فارسی هنوز زبان زندگی ماست

/ مطالعه در 4 دقیقه

زبانی که آرام کم می‌شود

زبان معمولاً با حادثه نمی‌میرد. صدای شکستن ندارد، مثل شیشه نیست که ناگهان خرد شود و همه برگردند نگاه کنند. زبان بیشتر شبیه درختی است که هر سال کمی کمتر برگ می‌دهد، اما چون هنوز سایه‌ای دارد، کسی زوالش را جدی نمی‌گیرد. ما فارسی را از دست نمی‌دهیم چون دیگر با آن حرف نمی‌زنیم؛ از دستش می‌دهیم چون با آن بی‌دقت حرف می‌زنیم.

این بی‌دقتی فقط در غلط‌های املایی یا جمله‌های شکسته نیست. مسئله عمیق‌تر است. زبان وقتی فقیر می‌شود که دیگر توان حمل تجربه‌های ظریف را نداشته باشد. وقتی برای اندوه، فقط «حالم بده» می‌ماند؛ برای شوق، فقط «عالی بود»؛ برای دلخوری، فقط تندی؛ و برای محبت، فقط چند واژه‌ی مصرف‌شده. فقر زبان یعنی جهان در ذهن ما کم‌جزئیات‌تر می‌شود.

زبان در بازار شتاب

زندگی امروز از ما جمله‌های کوتاه می‌خواهد. پیام‌ها باید زود خوانده شوند، عنوان‌ها باید زود کلیک بگیرند، محصول‌ها باید زود فهمیده شوند، و آدم‌ها باید زود قضاوت شوند. در چنین بازاری، زبان هم به بسته‌بندی تبدیل می‌شود. واژه‌ها دیگر برای مکث و فهم نیستند؛ برای تحریک، فروش، امتیاز گرفتن و عبور کردن‌اند.

در طراحی محصول، این مسئله خودش را خوب نشان می‌دهد. بسیاری از متن‌های رابط کاربری فارسی، نه فارسی‌اند و نه دقیق. ترجمه‌هایی هستند که از انگلیسی شرم دارند و از فارسی فاصله گرفته‌اند. دکمه‌ها امر می‌کنند، پیام‌ها توضیح نمی‌دهند، خطاها کاربر را مقصر می‌کنند. انگار زبان در این فضا فقط ابزار انتقال دستور است، نه شکلی از احترام.

اما طراحی خوب، حتی در کوچک‌ترین جمله، شأن انسان را نگه می‌دارد. یک پیام خطای درست می‌تواند کاربر را آرام کند. یک جمله‌ی کوتاه اما دقیق می‌تواند اضطراب را کم کند. زبان، در محصول، همان‌قدر اخلاقی است که در ادبیات.

نثر به‌عنوان حافظه

نثر خوب برای من فقط وسیله انتقال معنا نیست؛ نوعی حافظه است. چیزی در ریتم جمله‌های درست هست که آدم را یاد کوچه، رادیو، روزنامه، سفر، پیرمردهای کافه و خبرهایی می‌اندازد که هرگز صرفاً خبر نبودند. نثر خوب آدم‌ها را از تیتر و خلاصه بیرون می‌آورد و دوباره به زندگی برمی‌گرداند.

ما چنین نثری را کم داریم، چون حافظه‌مان را کم‌کم به آرشیو سپرده‌ایم. فکر می‌کنیم چون همه‌چیز ذخیره می‌شود، پس چیزی فراموش نمی‌شود. اما حافظه فقط نگهداری اطلاعات نیست. حافظه یعنی نسبت عاطفی با گذشته. یعنی بتوانی از یک نام، یک خیابان، یک آهنگ، یک عصر پاییزی، پلی بزنی به معنایی که هنوز در تو زنده است.

زبان فارسی وقتی زنده است که این پل‌ها را بسازد. وقتی فقط اطلاع‌رسانی کند، نفسش کوتاه می‌شود. زبان اگر نتواند خاطره را حمل کند، دیر یا زود خبر را هم درست حمل نخواهد کرد.

فرسودگی در خانه

ما گاهی تصور می‌کنیم خطر اصلی زبان از بیرون می‌آید؛ از واژه‌های بیگانه، از شبکه‌های اجتماعی، از ترجمه‌های بد. اما خطر بزرگ‌تر در خانه است: در بی‌حوصلگی ما. در اینکه دیگر برای جمله وقت نمی‌گذاریم. در اینکه خواندن برایمان کاری تجملی شده، نه تمرینی برای بهتر دیدن.

زبان، مانند بدن، نیاز به تمرین دارد. اگر ندوی، نفس کم می‌آوری. اگر نخوانی و ننویسی، ذهن کم‌نفس می‌شود. واژه‌هایش تکراری می‌شوند، جمله‌هایش کوتاه می‌شوند، قضاوت‌هایش خشن‌تر می‌شوند. آدمی که زبانش فقیر می‌شود، در فهم دیگری هم فقیر می‌شود.

برای همین است که مسئله‌ی زبان، مسئله‌ای صرفاً ادبی نیست. اخلاقی هم هست، طراحی هم هست، شهر هم هست. جامعه‌ای که نتواند دقیق حرف بزند، دقیق هم نمی‌تواند عذرخواهی کند، دوست بدارد، دلخوری‌اش را بگوید یا رؤیا بسازد.

بازگشت به دقت

شاید نجات زبان با شعارهای بزرگ آغاز نشود. شاید با کارهای کوچک شروع شود: با خواندن یک صفحه نثر خوب در شب، با نوشتن یک یادداشت بی‌عجله، با انتخاب یک واژه‌ی درست به‌جای واژه‌ی آسان، با احترام گذاشتن به جمله حتی در یک پیام کوتاه.

فارسی به تقدیس احتیاج ندارد؛ به مصرف آگاهانه احتیاج دارد. باید در خانه، در محصول، در شعر، در قرارداد، در خیابان، در طراحی و در دوستی زندگی کند. زبانی که فقط در کتابخانه محترم باشد، دیر یا زود در زندگی روزانه غریبه می‌شود.

من گاهی فکر می‌کنم هر نسلی زبان را مثل چراغی از نسل قبل می‌گیرد. نه برای اینکه بی‌کم‌وکاست نگهش دارد، بلکه برای اینکه نگذارد خاموش شود. ما هم باید چیزی به آن اضافه کنیم: دقت امروز، رنج امروز، زیبایی امروز.

زبان فارسی هنوز زنده است، اما زنده بودن کافی نیست. باید شنیده شود، تمرین شود، عزیز شمرده شود و در جمله‌های درست، دوباره خانه کند.